مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

226

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

باصلاح درآورد و ابياتى برخواند . و ايشان پيوسته ابيات ميخواندند و در طرب بودند كه ناگاه خليفه بديشان داخل شد . چون خليفه را بديدند ، بر پاى خاستند و زمين ببوسيدند . پس خليفه نظر بنعم كرده ، ديد كه عود همىنوازد . گفت : اى نعم ، حمد خداى را كه بيمارى از تو ببرد و دردهاى تو يك سو كرد . پس از آن نعمت را نظاره كرده ، گفت : اى خواهر ، اين كنيز كه در پهلوى نعم نشسته ، كيست ؟ خواهر گفت : از خاصگان تو ، كنيزى است انسيه نام كه نعم با هيچكس جز او انس نمىگيرد و طعام نمىخورد . پس خليفه گفت : به خدا سوگند كه او هم در ملاحت بنعم همىماند و فردا منزل جداگانه نزديك منزل نعم از براى او ترتيب دهم و همه چيز از براى او مهيّا كنم و بيش از نعم ، او را مال بخشم . پس خواهر خليفه ، طعام از براى خليفه بخواست . طعام از براى او حاضر آوردند . طعام خورده ، بسخن گفتن بنشست . پس نعم را بشعر خواندن اشارت فرمود . نعم ، عود برگرفته و ابياتى بخواند . خليفه بطرب آمده ، او را خواندن فرمود . نعم ، تارهاى عود به حركت آورده ، ابيات ديگرى بخواند . چون خليفه ابيات بشنيد ، گفت : للّه درّك . يا نعم ، چه خوب فصيح‌زبان هستى و چه نيك خوش‌بيانى . و ايشان پيوسته در طرب بودند تا اينكه شب از نيمه بگذشت . آنگاه خواهر خليفه گفت : اى خليفه ، من در پارهء از كتب تواريخ حكايتى ديده‌ام . خليفه گفت : چونست آن حكايت ؟ گفت : اى خليفه ، در شهر كوفه ، جوانى بوده كه نعمت بن ربيعش ميگفتند . و او كنيزكى داشته كه هردو يكديگر را دوست ميداشتند و در يك جا بزرگ شده بودند . چون بالغ شدند ، محبت و مهر هريك در دل ديگرى جاى گرفت و خواستند تا با يكديگر ازدواج كنند . پس از آن روزگار بر ايشان ستم كرده ، ايشان را از هم جدا ساخت و بدخواهان به نيرنگ و حيلت ، كنيزك را از خانهء او بدزديدند . پس از آن او را ببعضى از ملوك بده هزار دينار بفروختند و خواجه ، آن كنيز را بسى دوست ميداشت . بدان سبب از خانه و پيوندان خود دورى گزيده ، در وصل او وسيله‌جوى گشت .